تبلیغات
طلوع خورشیدی - خاطرات آدم و حوا(3)
طلوع خورشیدی
بهترین نیستیم اما بهترین ها انتخابمان میکنند

بازدید : مرتبه
تاریخ : 1389/11/29

 هفته دوم از خاطرات حوا

شنبه

 وقتی دریافتم او  میتواند صحبت کند علاقه جدیدی را به اون

 احساس کردم . زیرا من دوست دارم حرف بزنم.من تمام روز را

 صحبت میکنم . حتی وقتی در خواب هستم اما اگر کس

دیگری بود که صحبت میکرد ، میشد دو برابر لذت و هیچ

وقت هم از صحبت دست نکشید .خوب ! حالا اگه این جانور

 یک مرد است دیگه نباید به اون ، اون گفت:این طوری خلاف

دستور زبان است . فکر میکنم اون باید ،او، باشه و اینجوری

 هم باید صرف بشه :

او -

او را -

مال او -

خوب ! از این به بعد او یک مرداست . لااقل تا زمانی که چیز

دیگری از آب در نیامده اینطوری آدم از بلاتکلیفی در میاد

یکشنبه (هفته بعد)

 تمام هفته همراه او بودم و سعی کردم تا با او آشنا بشم

 و چون خیلی خجالتی بود بیشتر من حرف زدم اما خوب

اهمیتی نداره . بنظر میاد او از اینکه من همراهش هستم

راضیه .من از ضمیر ما استفاده میکنم چون او از اینکه او را به

 حساب بیاورند خوشحال میشه .

 _دوشنبه  

 خوبه....از پس هم بر می آییم و بهتر و بیشتر با هم آشنا

میشیم. او دیگه از من فرار نمیکنه و این علامت خوبیه او از اینکه

 با وی باشم لذت میبره و این موضوع من رو خوشحال میکنه

و من سعی میکنم از هر راهی که میتوانم برای او مفید باشم

و توجه او را جلب کنم . در یکی دو روز گذشته من تمام نام

 گذاری اشیاء مختلف را انجام دادم و این کار مایه تسکین او بوده

 آخه او در این جور کارها ذوقی نداره و از این بابت او قدر شناس

من است آخه میدونید ، او نمیتونه به هیچ اسم منطقی فکر

 کنه ، ولی من نمی گذارم او بفهمه من ازاین نقص او آگاهم

هر گاه که ما با جانور تازه ای برخورد میکنیم من قبل از اینکه او

خود را در پس سکوت خجالت آمیزش پنهان کنه یه اسم برای آن

مخلوق انتخاب میکنم . ب این روش او را از خجالت کشیدن

نجات میدهم من این نقص او را ندارم  . به هر موجودی که نگاه

 میکنم بلافاصله یادم میاد که چیست ، حتی یک دقیقه هم

معطل نمیکنم بلافاصله اسم درست به ذهنم وارد میشه

درست مثل یک الهام و فکر میکنم واقعاً الهام باشه چون چند

لحظه قبلش چنین اسمی در ذهنم نبود.من از اندازه و قد و

 قواره هر موجودی می فهمم چه حیوانی است  وقتی سرو کله

 دو دو پیدا شد میشد این فکر رو از چشمهاش خواند که دو دو

باید یک گربه وحشی باشه. اما من او را از این گمان بیرون آوردم

 وطوری هم رفتار کردم که غرورش جریحه دار نشه من با حالتی

طبیعی انگار که هیجان زده ام نه اینکه بخواهم درسی به کسی

 بدهم گفتم خوب ...اگه این یک دودو نباشه من حرفم رو پس

خواهم گرفت! و بدون اینکه به نظر بیاد دارم توضیح میدم برای او

 شرح دادم که چگونه من دودو را میشناسم اگرچه او از این

موضوع که من آن جانور رو میشناسم کمی دلخور به نظر

میرسید اما تقریباً آشکارا من رو تحسین میکرد . این موضوع

خوشایند او بود و من تا وقت خواب چند بار با رضایت به این

موضوع فکر کردم...

 چطور دستیابی به چیزی کوچک باعث شادی ما میشود؟




طبقه بندی: شعر و ادب، 
ارسال توسط مهربان جون
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس