تبلیغات
طلوع خورشیدی - خاطرات آدم و حوا(4)
طلوع خورشیدی
بهترین نیستیم اما بهترین ها انتخابمان میکنند

بازدید : مرتبه
تاریخ : 1389/12/1

 _سه شنبه

اولین غصه من . دیروز او از من دوری جست .، انگار دلش

نمی خواست با او همکلام شوم در باورم نمی گنجید و فکر

 میکردم باید اشتباهی رخ داده باشد آخه من از بودن و هم

 صحبتی با او لذت میبردم و وقتی کاری نکرده ام  چرا او چنین

 احساسی راجع به من داره ؟ اما به هر حال حقیقت داشت

بنابراین من به جایی خلوت آنجا که  پس از خلقتمون او رادیدم

 رفتم آن روز که او را نمی شناختم و در برابرش بی تفاوت بودم

- اما اکنون چه جای حزن آوری بود همه چیز از او میگفت و قلبم

 سخت آزرده بود ، نمیدانم چه بود ، اما هر چه بود احساسی بود

 که تا آن لحظه آن را تجربه نکرده بودم ، رازی بود که نمیتوانستم

 از آن سر در بیاورم شب که شد دیگر طاقت این دلتنگی را

نداشتم به سراغ او در پناهگاهی که ساخته بود رفتم ، تا از او

 بپرسم چه کرده ام و چگونه میتوانم جبران کنم تا او باز هم

مهربان شود . اما او مرا در باران از پناهگاهش بیرون انداخت

و این اولین  غصه من بود...

 _چهار شنبه

دوباره همه چیز خوب شده .و من خوشحالم . اما روزهای بدی

 بود و تا آنجا که بتوانم به آنها فکر نمیکنم تلاش کرده ام تا چند تا

از آن سیبها را برای او بچینم اما حیف که نمیتوانم درست نشانه

 گیری کنم من موفق نشدم ، اما نیت من او را خوشحال کرد ،

آن سیبها ممنوع هستند و او میگوید که من با این کار مشکل

 آفرین میشم اما گه این مشکل باعث خوشحالی او میشود

دیگر از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک.

_از خاطرات آدم

 شاید من باید او را بخاطر اینکه او صرفاً یک دختر خیلی جوان

 است ببخشم او همه شور و نشاط و سرور است . دنیا برای

او سحر و اعجاب ، راز و شادمانی است وقتی یک گل جدید رو

میبینه از شور و شعف نمیتونه حرف بزنه ، آنرا می بوید نوازشش

 می کنه باهاش صحبت میکنه و بیشمار اسم برای آن انتخاب

 میکنه . دیوانه رنگهاست ،صخره های قهوه ای رنگ ،خزه های

 خاکستری ؛ شاخساران سبز ، آسمان آبی ، ته فام فلق ،

 سایه ها ی سرخ کوه ها ماسه های زرد ،جزیره های طلایی

شناور در دریای قرمز بهنگام غروب ؛ ماه رنگ پریده در میان

ابرهای قطعه قطعه ستاره های دُر مانند که در پهنه آسمان

میدرخشند . اما تا آنجا که می دونم آنها هیچ ارزش عملی ندارند

اما چون هر کدام به یک رنگ خاص هستند او آنها را دیوانه وار

دوست دارد و همین برای او بس است!او اگر میتوانست لحظه

 ای آرام بنشینه و هیچی نگوید، منظره دلنوازی را فراهم می

 ساخت اینطور من گمان میکنم از دیدنش لذت ببرم . مطمئنم

که میشد ..چون کم کم دارم متوجه میشوم او موجود ملیحی

است . چست و چالاک ، خوش ریخت ، پری پیکر، طناز و باوقار

یکبار زمانیکه روی صخره ای ایستاده بود و در حالی که سر

 جوانش رابه عقب خم کرده بود و داشت پرواز پرنده ای را

مینگریست ،.....من به خاطر آوردم که او زیباست

 ادامه دارد...




طبقه بندی: شعر و ادب، 
ارسال توسط مهربان جون
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس